دوس دارم از امروز علم و صنعت بگم ، از دویدن بچه ها ، از حرصی که تو چشماشون دیده میشد اما با صدا بیرون میومد نه باباتوم به با گاز اشک اور فقط با v و شعارهایی که دایم حرصمون کمی اروم میشد!
دوس دارم ار سرو صورت خونی بچه ها بگم از اون صورتی که هنوز تا یادم میاد دلم میلرزه میترسم از تمام وحود!
دوس دارم از چشمای پر از التماس اون دانشجویی بگم که میبردنش! از نفسای تند تندم وقتی میدوییدم . از ترسی که نو وجود ترم اولیهایی مثل ما یود ، از اون کتکهایی که بی وجودا به دوستاشون میزدن ، از اون همه تمسخری که تو نگاه خیلی هامون بود از اون همه تنفر تو وجود اونا اما حیف ......
حیف دلم نمیاد، دلم باورش نمیشه اونی که بی هوا میزد یکی مثل ما بود ادم بود
ادم بود ولی انسان نبود ! چیزی به اسم عشق تو وجودش نبود ! کور یود !
دوس ندارم ببینم دوستام دوست دارن نابودمون کنن! دوست تدارم دوست داشته هامو نابود کنن!
های ...........
* دلم گرفته چرا هیچکی نیست مرحم این روح !؟! چرا؟!